[[{"content_id":134730,"content_number":0,"portal_id":197,"lang_id":"fa","content_title":"ولادت حضرت امام علی علیه السلام (23 سال قبل از هجرت)[ 13 رجب]","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"نگاهی از جنس آسمان\r\n\r\nبشکن به غریو شادی؛ سکوت سرد زمان را!\r\n\r\nبشکن، دف بیاور، دف! که فصل سبز سماع آمد!\r\n\r\nفصل عشق بازی با سرود سبز مولا علیه السلام !\r\n\r\nمردی می آید؛ مردی که تنها &laquo;جوانمرد&raquo; گیتی در چکامه تاریخ است!\r\n\r\nمردی که با تمام شکوهِ خداوندی، اسب وحشی زمان را لگام خواهد زد!\r\n\r\nمردی که هیچ &laquo;خندقی&raquo; جلودارش نیست و هیچ &laquo;خیبری&raquo; تابِ بازوان ستبرش را ندارد! مردی که هیچ &laquo;عَمرو و مَرحبی&raquo; مقابلش قد علم نخواهد کرد؛ مگر هم آغوش خاک شود! مردی که ابرهای تیره را به بال اسب های وحشی باد، گره خواهد زد تا مناظر آسمان را کسی با نگاه تیره نپوشاند!\r\n\r\nمردی که تمام افسانه ها و اساطیر را به نگاه تیزبین &laquo;ذوالفقار&raquo; خواهد سپرد!\r\n\r\nمردی که مترسک های شرّ و بدبختی را از ذهن زنان و کودکان بی گناه، خواهد زدود!\r\n\r\nمردی که &laquo;حکومت اسلامی&raquo; را در زمین و آسمان جار خواهد زد و زمین، برای اولین بار، مزه &laquo;عدالت&raquo; را خواهد چشید!\r\n\r\nمردی که میدان جنگ، برایش مصلّی و دارالخلافه، برایش میدان مبارزه با نفسْ خواهد بود و فرشتگان، با غریو &laquo;و العادیات&raquo;، برایش سرود فتح، خواهند خواند!\r\n\r\nکعبه بود و سرود سبز ولایت که غریو &laquo;یا علی&raquo; را همراهی می کرد!\r\n\r\nکعبه بود و &laquo;نوزادی&raquo; که تمام ستارگان را به میهمانی ولادتش فرا خوانده بود و عطر بهشت، از تراکم فرشته ها، فضای کعبه را فرا گرفته بود.\r\n\r\nکعبه بود و خیل فرشتگانی که با گلاب های بهشت، مولود زیبای فاطمه، بنت اسد علیهاالسلام را شستشو می دادند. کعبه بود و میزبانیِ بی نظیری که هیچ گاه سابقه نداشت! کعبه بود و نور سبز امامت!\r\n\r\nتمام اهالی آسمان و ملکوت خداوند، برای عرض &laquo;تهنیت&raquo; فرود می آمدند و دسته دسته، پرچمی از نور را همراهی می کردند که بر آن، اسامی مبارک و القاب حضرت مولا نوشته شده بود:\r\n\r\nیا عَلیّ المرتضی، یا امیرَ المُؤمِنین، یا وارِثَ المُرسَلین، یا سَیِّدِ الوَصیِین، یا حُجَةَ ربِّ العالَمین، یا قآئِدَ الْغُرِّ المُحَجِّلینَ، یا آیَة الکُبری و النبأ العظیم... و تمامی فرشتگان، مسرور از این لحظات نورانی، برق نگاه کودکانه اش را به تماشا ایستاده بودند.\r\n\r\nدر نگاه کودکانه اش، برقی دیده می شد، از جنس آسمان؛ از جنس اِنّی اَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُون! نگاهی که ما شاء اللّه ُ و تَبارَکَ اللّه ُ (جلّ جَلاله) از آن می تراوید!\r\n\r\nنگاهی که حتی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را به تسبیح خداوند، وا می داشت!\r\n\r\nنگاهی که حتی صدیقه کبری، فاطمه زهرا علیهاالسلام را به آرامش می خواند!\r\n\r\nنگاهی که یتیمان کوفه به آن عادت کرده بودند! نگاهی که پیرمرد نابینای خرابه نشین، از احساس آن لذّت می برد! نگاهی که مالک اشتر رحمه الله را به خلسه های عارفانه می سپرد!\r\n\r\nنگاهی که تمام معارف الهی را در جام صبرِ امام حسن علیه السلام می ریخت!\r\n\r\nنگاهی که مایه صبر زینب علیهاالسلام و باعث شجاعت اباعبداللّه علیه السلام بود!\r\n\r\n... و نگاهی که مفهوم مهربانی بود و مصداق بهشتِ &laquo;دارالسلام&raquo;؛ و این برق محبت، حتی در میدان جنگ هم از نگاه حضرت مولا علیه السلام محو نمی شد.\r\n\r\nعطر &laquo;امامت&raquo;، تمام فضای آسمان و زمین را معطّر کرده بود و این را تمامی گل ها و پروانه ها، حتی تمام لاله های صحرایی، احساس می کردند! عطری که از &laquo;کعبه&raquo; تا &laquo;نجف&raquo;، پروانگان عاشق را مست رایحه خود می کند و سحرگاهان، از مسجد کوفه به مشام جان می رسد!\r\n\r\nمولاجان! حیدر کرّار! با تمام ارادت، تو را می خوانیم: اَلسَّلامُ عَلَی اَلشَّجَرَةِ اَلنَّبَوِیَةِ وَ الدَّوْحَةِ الْهاشِمیةِ الْمُضیئَةِ الْمُثْمِرَةِ بِالنُبُوِّةِ الْمُؤنِقَةِ بِالْأَمامَةِ ... &laquo;درود بر تو ای شجره طیبه نبوت و گُلبنِ آل هاشم، که با نور پرثمر و درخشان نبوّت و گل و ریحان های امامت، آراسته شده ای...\r\n\r\nاَلسلامُ عَلیک و عَلی اَهلِ بَیتِکَ الطَّیِبینَ الطَّاهرینْ. درود بر تو و بر اهل بیت پاک و پاکیزه تو باد!\r\n\r\nراز این نام بزرگ\r\nداوود خان احمدی\r\n\r\nنامت بلند است؛ چونان پیشانی ات که خود، معراج آفتاب است و رویشگاه ماه. آراسته به هزار ستاره روشن و روحت، اقیانوسی که تلاطم و سکوت، بی قراری و آرامش و خشم و لبخند را به هم آمیخته، در خویش گرد آورده است. تو را چنان که باید نمی شناسم؛ نه من، که هیچ کس را یارای شناخت کاملت نیست؛ چرا که فراتر از ادراک یک جانبه نگر انسانی\r\n\r\n&laquo;نه بشر توانمش خواند نه خدا توانمش گفت&nbsp;&nbsp; &nbsp;متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را&raquo;\r\nنامت بلند است؛ به بلندی انسانی که با صداقتی یگانه و راستین، لباس &laquo;الست&raquo; می پوشد و حیلت ها و نفاق ها را می فهمد. نامردمی ها را، عهد شکستن ها را و نیرنگ ها را می بیند و استخوان در گلو صبر می کند. طبیعت زلال و چاه تنهایی را محرم اسرار خود می کند؛ آن گاه که مردمان را جز متاع گندیده دنیا در دل و ترس از زورمندان و طمع زرمندان در چشم نیست.\r\n\r\nروحت بلند است؛ چونان نامت، با غربتی به ژرفای تاریخ پیوسته.\r\n\r\nنمی دانم چرا هر وقت نام بزرگت را می شنوم، بی اختیار قلبم می شکند و اشک در چشمانم می سوزد.\r\n\r\nنمی دانم راز این بزرگی و مظلومیت، قدرت و غربت و بلندا و بندگی چیست؟\r\n\r\nنمی دانم راز علی چیست؟ راز تنهایی و چاه، هیبت و صبر؛ راز استخوان شکسته در گلو چیست؟ راز مردی که درِ خیبر را با ضربتی از جای می کند و پر هیبت ترین پهلوانان قریش را با دبدبه و کبکبه شان، به زمین می کوبد، راز فریادی با آن رسایی نشسته بر قله سکوت، راز آن سکوت غریب چیست؟\r\n\r\nنامت بزرگ است؛ نام غیور غریبت.\r\n\r\nنامی که چون حرف رسالت و دین، نام محمد و نجات انسان پیش می آید، در عین غیرت و قدرت، سیلی خوردن فاطمه علیهاالسلام را می بیند و سکوت می کند.\r\n\r\nنمی دانم راز این نام بزرگ، این روح غریب چیست؟\r\n\r\nناگهان شکافی عظیم\r\nمهدی میچانی فراهانی\r\n\r\nدیواری مگر به اراده، توانِ شکافتن دارد؟ خواه دیوار کعبه باشد یا غیر از آن. هر آن چه که هست، عظمت و قدرتِ شگفتِ خدایی است بزرگ که ورای همه دیوارهای زمین پنهان است و آشکار. خواه دیوار کعبه باشد یا غیر از آن.\r\n\r\nهان همسر ابی طالب! تو برگزیده آسمانی؛ پس خاک را به هیچ مشمار. تو برگزیده آسمانی که واسطه ای شایسته و پُلی استوار باشی، برای قدوم آن کس که می آید. مسافرِ تو، شاید که خود ندانی، امّا همان است که موعود قرن هاست. آن که زمین، همواره در انتظارش، دستِ التماس به آسمان بلند کرده بود. آن که انجیل گفته است. آن که تورات وعده داده است و آن که همه رسولان زمین، او را از آسمان طلب کرده اند. اینک گاهِ وفای به عهد است. بی شک، آن چه از آسمان وعده شود، هرگز دروغ نخواهد بود. هان! همسر ابی طالب! کوچه های مکّه را آرام آرام ورق بزن؛ آرام و آهسته، مبادا مسافر، هنگام عبور از این پُل، آسوده نباشد.\r\n\r\nو تو می روی، امّا کجا؟ چه کسی می داند؟ فقط می روی، مرکز شهر نزدیک است. گام هایت تندتر می شود و نفس هایت بریده بریده. اینک این دیوارِ سیاه و بلندِ کعبه است که در برابرِ تو قد کشیده است. حجرالاسود به خویش می لرزد و ناگهان شکافی عظیم در دلِ سنگ های بر هم ایستاده پدیدار می شود، و تو را به خویش درمی کشد. حیرت از همه پنجره های مکه بیرون می پاشد. مسجدالحرام روشن شده است. پای که از کعبه بیرون می نهی، با فرزندی در آغوش، اطمینان و ایمانی عمیق، همه وجودت را فرا می گیرد، همچنان که نگرانی بزرگی در تو جان گرفته است. فرزند کعبه است که در آغوش تو آرمیده و تو طعم شمشیر زهرآلود را از هم اینک بر فرق فرزندت حس می کنی. و جفای آن همه مردم جفاکار را نیز. و کوفه را و همه چاه های صبوری که فریاد فرزند تو را از هم اینک در خود می شنوند. همه را می بینی، روشن تر از ماه چهاردهم. این تقدیر محتومی است که بر پیشانی های بلند، نگاشته شده است و بر اندیشه های کشیده ای که زیر سقفِ کوتاهِ آسمان نمی گنجند.\r\n\r\nاینک از راه رسیده ای مرد! پس تمامِ زمین جشن گرفته است؛ آن چنان که روزِ رفتنت به سوگ خواهد نشست. کوه ها و جنگل ها، دشت ها و دریاها، به احترامِ حضورت قیام می کنند و ستاره های نزدیک، پرفروغ تر می شوند. کمانِ رنگینِ آسمان، بی آن که حتی بارانی باریده باشد، پُررنگ تر از همیشه زاده می شود و فرشی می گستراند زیرِ گام های مردی که از آسمان رسیده است. و آسمان به خویش می بالد و زمین نیز. گرچه هیچ یک، میزبانان مهربانی نبودند مهمانِ خورشید را ...\r\n\r\nو دیوار، پُشتِ گام هایش بسته شد؛ آن گاه که از کعبه بیرون آمد. آری! علی علیه السلام از راه رسیده است.\r\n\r\nمیلاد نور\r\nعاطفه خرّمی\r\n\r\nسی سال از واقعه عام الفیل می گذرد. زمان، آبستن واقعه ای است که مولود آن، شهره آفاق و فخر زمین و زمان می شود. &laquo;مکه، روز جمعه، سیزدهم رجب، سی سال پس از عام الفیل&raquo;\r\n\r\nدرد، بر دختر اسد غلبه کرده است؛ دردی که او را تا مسجدالحرام می کشاند و دستان نیازش را به سوی کعبه بلند می کند: &laquo;ربّ انّی مؤمنةٌ بک و بما جاءَ عندکَ مِن رُسُلٍ و کُتُبٍ و انّی...&raquo;\r\n\r\n[پروردگارا! من ایمان دارم به تو و همه پیامبران و کتاب هایی که از سوی تو آمده و گفتار جدّم ابراهیم خلیل را تصدیق دارم و به او که این خانه کعبه را بنا کرد. پروردگارا! به حق همان کسی که این خانه را بنا کرد، به حق این نوزادی که در شکم من است، ولادت او را بر من آسان گردان.]\r\n\r\nشاید او نمی دانست نام طفلی که در شکم دارد، روزی بر &laquo;تارک پیشانی تاریخ&raquo; خواهد درخشید و آوازه شوکت و عظمت او، در تمام روزگاران خواهد پیچید.\r\n\r\nفاطمه! از درد شکوه مکن، خداوند، تو و فرزندت را از عنایت بی حدّش سرشار می کند.\r\n\r\nفاطمه! علی در پاک ترین خاک و منزّه ترین مکان هستی، چشم به جهان می گشاید. دردهایت را فراموش کن. لبخند علی، جانت را تازه می کند.\r\n\r\nبه او نگاه کن! عطر ملکوت را استشمام خواهی کرد.\r\n\r\nکعبه... فاطمه بنت اسد... علی علیه السلام ... فرشتگان... و خدا.\r\n\r\n&laquo;یا فاطمه سَمّیهِ علیّا فهو علی، و اللّه ُ العَلیُّ الأَعلی یَقولُ: انّی شَقَقْتُ اِسمَهُ مِن اِسمی، و أَدَّبتُهُ بِأَدَبی، و وَقَفْتُهُ عَلی غامِضِ علمِی...&raquo;\r\n\r\n[ای فاطمه! نام این مولود را علی بگذار، که خدای علی اعلی می فرماید: من او را از نام خود جدا کردم و به ادب خود ادب آموختم و بر مشکلات علم خویش او را واقف ساختم.]\r\n\r\nکاش تاریخ، امروز را به خاطر بسپارد! کاش آنان که در فردایی نه چندان دور، بر سینه چاک چاک مولود کعبه، زخم خیانت و جهل و نامردی می زنند، امروز را به خاطر آورند!\r\n\r\nکاش آنان که علی علیه السلام را دیدند، او را می فهمیدند!\r\n\r\nکاش علی علیه السلام به &laquo;ما&raquo; می گفت: &laquo;سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی&raquo;.\r\n\r\n... و سینه کعبه خواهد شکافت\r\nخدیجه پنجی\r\n\r\nعظمت این کودک، آسمان ها را به زانو در می آورد.\r\n\r\nکعبه هرگز شکوه کودک تو را تاب نخواهد آورد، بنت اسد!\r\n\r\nاندکی درنگ کن، هم اکنون کعبه را خواهی دید که از شوق حضور طفل تو، سینه خواهد شکافت!\r\n\r\nو کعبه، آغوش گشود و فاطمه را چون جان شیرین پذیرا شد. چشم ها، مبهوت و متحیّر، عظمت این دقایق را به نظاره نشسته بودند.\r\n\r\nصدای همهمه، بیشتر شد؛ بنت اسد داخل کعبه شد و ابوطالب، این خبر دلنشین را مشتاق شد و به جستجوی همسر شتافت.\r\n\r\nنه! کسی راه به کعبه ندارد؛ کعبه اکنون مهبط فرشتگان است!\r\n\r\nسه روز گذشت و برای ابوطالب، سه هزار سال گذشت. و سرانجام یک روز نسیم، عطر یک خبر دل انگیز را به مشام تشنه ابوطالب رساند و روح و جانش را صفا داد.\r\n\r\n... و آفتاب طلوع کرد؛ آن هم از کعبه\r\n\r\nفاطمه، ماه را در بغل گرفته بود! صدای همهمه بیشتر شد؛ این کودک چه قدر عظمت دارد! به دنیا آمد و &laquo;علی&raquo; شد. ابوطالب، به شکرانه وجود علی، میهمانی باشکوهی داد و گفت: به برکت حضور این کودک، هر که به میهمانی می آید، باید اوّل هفت بار به دور کعبه طواف کند!\r\n\r\nدیدار علی قداست دارد! اول باید پاک شد، مطهّر شد، آن گاه به دیدار علی رفت!\r\n\r\nپیامبر رحمت، طفل را در آغوش گرفت! آفتاب، ماه را در بغل گرفت و ماه، پلک گشود و به یمن دیدار آفتاب، تبسّم کرد.\r\n\r\nو ماه، از آغاز تولد، برادر آفتاب شد! مولا! ای که تمام واژه ها، از توصیف عظمت تو عاجزند! و ای آن که تمام عقل ها از درک بزرگی ات قاصر! چه تقدیر دلنشینی داری! می آیی از کعبه و می روی در خانه خدا! علی جان!\r\n\r\nدرمانده ام از وصفت که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم چه زیبا فرمود: &laquo;اگر تمام درختان قلم شوند، تمام دریاها مرکب و تمام انس و جن کاتب، باز هم نمی توانند ذره ای از فضایل علی را بنویسند&raquo;.\r\n\r\nپس مرا ببخش که جسارت کردم و خواستم شکوه تو را، در قالب واژه های زمینی به تصویر کشم! مگر می شود لحظه های عمیق حیدری را نوشت؟\r\n\r\nتو همانی که در بدر و احد حماسه آفریدی و در خیبر، آسمان و زمین را به تحسین واداشتی. تو همانی که صورت بر آتش تنور پیرزنی گرفتی و صولت صفدری را با شادی کودکان قسمت کردی!\r\n\r\nنه! بگذار خاموش شوم که هرگز قادر به گشودن سرّ خدا نیستم!\r\n\r\nبگذار تو را به اندازه درک خودم دوست بدارم؛ آن قدر که در قلب کوچک من. جای شوی!\r\n\r\nمشکل گشای هستی\r\nمعصومه عبدالحسینی\r\n\r\nکعبه، در هلهله فرشتگان، برای میلاد عشق لحظه شماری می کرد؛ میلاد علی مظهر تمام عشق و صفا و تفسیر بلند عدالت و شجاعت.\r\n\r\nمولا! ولادت تو، آفتابی ترین روز تاریخ بود که روشنایی روز را خجل کرد.\r\n\r\nحجرالاسود، بر دست های تو بوسه زد و مسجد الحرام، تو را در آغوش گرفت\r\n\r\nصفا و مروه به نظاره ات نشستند، تا این که همانند آفتاب، از درون کعبه سرزدی. آن گاه، لبخند بر لبان عدالت نقش بست.\r\n\r\nای آشنای نخلستان ها و ای همدم چاه! ای درد و آشنای کوچه پس کوچه های کوفه! سکوت تو، بلندترین فریاد در تاریخ بود که در پژواک خویش، طنین مردی را داشت که ردپای مظلومیتش هنوز در بستر تاریخ جاری است.\r\n\r\nای نبأ عظیم و ای صراط مستقیم و ای لبریز از شجاعت و سخاوت! ذوالفقارت، برترین و گویاترین حدیث مردانگی است.\r\n\r\nای کامل کننده دین احمد و ای سنگ صبور محمّد صلی الله علیه و آله وسلم ! تکرار نام تو، بیابان های خشک ظلم و تبعیض را به سبزترین باغ های عدالت، پیوند می زند.\r\n\r\nکائنات، با تکرار نام تو به تکاپو می افتند و قیام می کنند.\r\n\r\nای فراتر از عشق زمین! همه شاعران، دیوان خود را با نام تو آغاز می کند.\r\n\r\nامیر مهربانی،! تو آمدی و ناخدای کشتی نجات بشریت در عصر دلمردگی و جهالت شدی.\r\n\r\nیک آسمان بلاغت و یک کهکشان فصاحت! تو فاتح دل های عاشقان و التیام زخم های ضعیفان و مرهم دل های غریبانی تو آبروی انسانیتی!\r\n\r\nای سراسر و بخشش و عدالت! دستمان گیر که محتاج سرکوی توایم!","content_html":"<p><span style=\"font-size:14px;\">نگاهی از جنس آسمان<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">بشکن به غریو شادی؛ سکوت سرد زمان را!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">بشکن، دف بیاور، دف! که فصل سبز سماع آمد!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">فصل عشق بازی با سرود سبز مولا علیه السلام !<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">مردی می آید؛ مردی که تنها «جوانمرد» گیتی در چکامه تاریخ است!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">مردی که با تمام شکوهِ خداوندی، اسب وحشی زمان را لگام خواهد زد!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">مردی که هیچ «خندقی» جلودارش نیست و هیچ «خیبری» تابِ بازوان ستبرش را ندارد! مردی که هیچ «عَمرو و مَرحبی» مقابلش قد علم نخواهد کرد؛ مگر هم آغوش خاک شود! مردی که ابرهای تیره را به بال اسب های وحشی باد، گره خواهد زد تا مناظر آسمان را کسی با نگاه تیره نپوشاند!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">مردی که تمام افسانه ها و اساطیر را به نگاه تیزبین «ذوالفقار» خواهد سپرد!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">مردی که مترسک های شرّ و بدبختی را از ذهن زنان و کودکان بی گناه، خواهد زدود!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">مردی که «حکومت اسلامی» را در زمین و آسمان جار خواهد زد و زمین، برای اولین بار، مزه «عدالت» را خواهد چشید!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">مردی که میدان جنگ، برایش مصلّی و دارالخلافه، برایش میدان مبارزه با نفسْ خواهد بود و فرشتگان، با غریو «و العادیات»، برایش سرود فتح، خواهند خواند!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">کعبه بود و سرود سبز ولایت که غریو «یا علی» را همراهی می کرد!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">کعبه بود و «نوزادی» که تمام ستارگان را به میهمانی ولادتش فرا خوانده بود و عطر بهشت، از تراکم فرشته ها، فضای کعبه را فرا گرفته بود.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">کعبه بود و خیل فرشتگانی که با گلاب های بهشت، مولود زیبای فاطمه، بنت اسد علیهاالسلام را شستشو می دادند. کعبه بود و میزبانیِ بی نظیری که هیچ گاه سابقه نداشت! کعبه بود و نور سبز امامت!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">تمام اهالی آسمان و ملکوت خداوند، برای عرض «تهنیت» فرود می آمدند و دسته دسته، پرچمی از نور را همراهی می کردند که بر آن، اسامی مبارک و القاب حضرت مولا نوشته شده بود:<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">یا عَلیّ المرتضی، یا امیرَ المُؤمِنین، یا وارِثَ المُرسَلین، یا سَیِّدِ الوَصیِین، یا حُجَةَ ربِّ العالَمین، یا قآئِدَ الْغُرِّ المُحَجِّلینَ، یا آیَة الکُبری و النبأ العظیم... و تمامی فرشتگان، مسرور از این لحظات نورانی، برق نگاه کودکانه اش را به تماشا ایستاده بودند.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">در نگاه کودکانه اش، برقی دیده می شد، از جنس آسمان؛ از جنس اِنّی اَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُون! نگاهی که ما شاء اللّه ُ و تَبارَکَ اللّه ُ (جلّ جَلاله) از آن می تراوید!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">نگاهی که حتی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را به تسبیح خداوند، وا می داشت!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">نگاهی که حتی صدیقه کبری، فاطمه زهرا علیهاالسلام را به آرامش می خواند!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">نگاهی که یتیمان کوفه به آن عادت کرده بودند! نگاهی که پیرمرد نابینای خرابه نشین، از احساس آن لذّت می برد! نگاهی که مالک اشتر رحمه الله را به خلسه های عارفانه می سپرد!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">نگاهی که تمام معارف الهی را در جام صبرِ امام حسن علیه السلام می ریخت!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">نگاهی که مایه صبر زینب علیهاالسلام و باعث شجاعت اباعبداللّه علیه السلام بود!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">... و نگاهی که مفهوم مهربانی بود و مصداق بهشتِ «دارالسلام»؛ و این برق محبت، حتی در میدان جنگ هم از نگاه حضرت مولا علیه السلام محو نمی شد.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">عطر «امامت»، تمام فضای آسمان و زمین را معطّر کرده بود و این را تمامی گل ها و پروانه ها، حتی تمام لاله های صحرایی، احساس می کردند! عطری که از «کعبه» تا «نجف»، پروانگان عاشق را مست رایحه خود می کند و سحرگاهان، از مسجد کوفه به مشام جان می رسد!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">مولاجان! حیدر کرّار! با تمام ارادت، تو را می خوانیم: اَلسَّلامُ عَلَی اَلشَّجَرَةِ اَلنَّبَوِیَةِ وَ الدَّوْحَةِ الْهاشِمیةِ الْمُضیئَةِ الْمُثْمِرَةِ بِالنُبُوِّةِ الْمُؤنِقَةِ بِالْأَمامَةِ ... «درود بر تو ای شجره طیبه نبوت و گُلبنِ آل هاشم، که با نور پرثمر و درخشان نبوّت و گل و ریحان های امامت، آراسته شده ای...<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">اَلسلامُ عَلیک و عَلی اَهلِ بَیتِکَ الطَّیِبینَ الطَّاهرینْ. درود بر تو و بر اهل بیت پاک و پاکیزه تو باد!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">راز این نام بزرگ<br \/>\nداوود خان احمدی<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">نامت بلند است؛ چونان پیشانی ات که خود، معراج آفتاب است و رویشگاه ماه. آراسته به هزار ستاره روشن و روحت، اقیانوسی که تلاطم و سکوت، بی قراری و آرامش و خشم و لبخند را به هم آمیخته، در خویش گرد آورده است. تو را چنان که باید نمی شناسم؛ نه من، که هیچ کس را یارای شناخت کاملت نیست؛ چرا که فراتر از ادراک یک جانبه نگر انسانی<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">«نه بشر توانمش خواند نه خدا توانمش گفت    متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را»<br \/>\nنامت بلند است؛ به بلندی انسانی که با صداقتی یگانه و راستین، لباس «الست» می پوشد و حیلت ها و نفاق ها را می فهمد. نامردمی ها را، عهد شکستن ها را و نیرنگ ها را می بیند و استخوان در گلو صبر می کند. طبیعت زلال و چاه تنهایی را محرم اسرار خود می کند؛ آن گاه که مردمان را جز متاع گندیده دنیا در دل و ترس از زورمندان و طمع زرمندان در چشم نیست.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">روحت بلند است؛ چونان نامت، با غربتی به ژرفای تاریخ پیوسته.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">نمی دانم چرا هر وقت نام بزرگت را می شنوم، بی اختیار قلبم می شکند و اشک در چشمانم می سوزد.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">نمی دانم راز این بزرگی و مظلومیت، قدرت و غربت و بلندا و بندگی چیست؟<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">نمی دانم راز علی چیست؟ راز تنهایی و چاه، هیبت و صبر؛ راز استخوان شکسته در گلو چیست؟ راز مردی که درِ خیبر را با ضربتی از جای می کند و پر هیبت ترین پهلوانان قریش را با دبدبه و کبکبه شان، به زمین می کوبد، راز فریادی با آن رسایی نشسته بر قله سکوت، راز آن سکوت غریب چیست؟<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">نامت بزرگ است؛ نام غیور غریبت.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">نامی که چون حرف رسالت و دین، نام محمد و نجات انسان پیش می آید، در عین غیرت و قدرت، سیلی خوردن فاطمه علیهاالسلام را می بیند و سکوت می کند.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">نمی دانم راز این نام بزرگ، این روح غریب چیست؟<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">ناگهان شکافی عظیم<br \/>\nمهدی میچانی فراهانی<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">دیواری مگر به اراده، توانِ شکافتن دارد؟ خواه دیوار کعبه باشد یا غیر از آن. هر آن چه که هست، عظمت و قدرتِ شگفتِ خدایی است بزرگ که ورای همه دیوارهای زمین پنهان است و آشکار. خواه دیوار کعبه باشد یا غیر از آن.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">هان همسر ابی طالب! تو برگزیده آسمانی؛ پس خاک را به هیچ مشمار. تو برگزیده آسمانی که واسطه ای شایسته و پُلی استوار باشی، برای قدوم آن کس که می آید. مسافرِ تو، شاید که خود ندانی، امّا همان است که موعود قرن هاست. آن که زمین، همواره در انتظارش، دستِ التماس به آسمان بلند کرده بود. آن که انجیل گفته است. آن که تورات وعده داده است و آن که همه رسولان زمین، او را از آسمان طلب کرده اند. اینک گاهِ وفای به عهد است. بی شک، آن چه از آسمان وعده شود، هرگز دروغ نخواهد بود. هان! همسر ابی طالب! کوچه های مکّه را آرام آرام ورق بزن؛ آرام و آهسته، مبادا مسافر، هنگام عبور از این پُل، آسوده نباشد.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">و تو می روی، امّا کجا؟ چه کسی می داند؟ فقط می روی، مرکز شهر نزدیک است. گام هایت تندتر می شود و نفس هایت بریده بریده. اینک این دیوارِ سیاه و بلندِ کعبه است که در برابرِ تو قد کشیده است. حجرالاسود به خویش می لرزد و ناگهان شکافی عظیم در دلِ سنگ های بر هم ایستاده پدیدار می شود، و تو را به خویش درمی کشد. حیرت از همه پنجره های مکه بیرون می پاشد. مسجدالحرام روشن شده است. پای که از کعبه بیرون می نهی، با فرزندی در آغوش، اطمینان و ایمانی عمیق، همه وجودت را فرا می گیرد، همچنان که نگرانی بزرگی در تو جان گرفته است. فرزند کعبه است که در آغوش تو آرمیده و تو طعم شمشیر زهرآلود را از هم اینک بر فرق فرزندت حس می کنی. و جفای آن همه مردم جفاکار را نیز. و کوفه را و همه چاه های صبوری که فریاد فرزند تو را از هم اینک در خود می شنوند. همه را می بینی، روشن تر از ماه چهاردهم. این تقدیر محتومی است که بر پیشانی های بلند، نگاشته شده است و بر اندیشه های کشیده ای که زیر سقفِ کوتاهِ آسمان نمی گنجند.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">اینک از راه رسیده ای مرد! پس تمامِ زمین جشن گرفته است؛ آن چنان که روزِ رفتنت به سوگ خواهد نشست. کوه ها و جنگل ها، دشت ها و دریاها، به احترامِ حضورت قیام می کنند و ستاره های نزدیک، پرفروغ تر می شوند. کمانِ رنگینِ آسمان، بی آن که حتی بارانی باریده باشد، پُررنگ تر از همیشه زاده می شود و فرشی می گستراند زیرِ گام های مردی که از آسمان رسیده است. و آسمان به خویش می بالد و زمین نیز. گرچه هیچ یک، میزبانان مهربانی نبودند مهمانِ خورشید را ...<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">و دیوار، پُشتِ گام هایش بسته شد؛ آن گاه که از کعبه بیرون آمد. آری! علی علیه السلام از راه رسیده است.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">میلاد نور<br \/>\nعاطفه خرّمی<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">سی سال از واقعه عام الفیل می گذرد. زمان، آبستن واقعه ای است که مولود آن، شهره آفاق و فخر زمین و زمان می شود. «مکه، روز جمعه، سیزدهم رجب، سی سال پس از عام الفیل»<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">درد، بر دختر اسد غلبه کرده است؛ دردی که او را تا مسجدالحرام می کشاند و دستان نیازش را به سوی کعبه بلند می کند: «ربّ انّی مؤمنةٌ بک و بما جاءَ عندکَ مِن رُسُلٍ و کُتُبٍ و انّی...»<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">[پروردگارا! من ایمان دارم به تو و همه پیامبران و کتاب هایی که از سوی تو آمده و گفتار جدّم ابراهیم خلیل را تصدیق دارم و به او که این خانه کعبه را بنا کرد. پروردگارا! به حق همان کسی که این خانه را بنا کرد، به حق این نوزادی که در شکم من است، ولادت او را بر من آسان گردان.]<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">شاید او نمی دانست نام طفلی که در شکم دارد، روزی بر «تارک پیشانی تاریخ» خواهد درخشید و آوازه شوکت و عظمت او، در تمام روزگاران خواهد پیچید.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">فاطمه! از درد شکوه مکن، خداوند، تو و فرزندت را از عنایت بی حدّش سرشار می کند.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">فاطمه! علی در پاک ترین خاک و منزّه ترین مکان هستی، چشم به جهان می گشاید. دردهایت را فراموش کن. لبخند علی، جانت را تازه می کند.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">به او نگاه کن! عطر ملکوت را استشمام خواهی کرد.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">کعبه... فاطمه بنت اسد... علی علیه السلام ... فرشتگان... و خدا.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">«یا فاطمه سَمّیهِ علیّا فهو علی، و اللّه ُ العَلیُّ الأَعلی یَقولُ: انّی شَقَقْتُ اِسمَهُ مِن اِسمی، و أَدَّبتُهُ بِأَدَبی، و وَقَفْتُهُ عَلی غامِضِ علمِی...»<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">[ای فاطمه! نام این مولود را علی بگذار، که خدای علی اعلی می فرماید: من او را از نام خود جدا کردم و به ادب خود ادب آموختم و بر مشکلات علم خویش او را واقف ساختم.]<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">کاش تاریخ، امروز را به خاطر بسپارد! کاش آنان که در فردایی نه چندان دور، بر سینه چاک چاک مولود کعبه، زخم خیانت و جهل و نامردی می زنند، امروز را به خاطر آورند!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">کاش آنان که علی علیه السلام را دیدند، او را می فهمیدند!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">کاش علی علیه السلام به «ما» می گفت: «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی».<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">... و سینه کعبه خواهد شکافت<br \/>\nخدیجه پنجی<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">عظمت این کودک، آسمان ها را به زانو در می آورد.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">کعبه هرگز شکوه کودک تو را تاب نخواهد آورد، بنت اسد!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">اندکی درنگ کن، هم اکنون کعبه را خواهی دید که از شوق حضور طفل تو، سینه خواهد شکافت!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">و کعبه، آغوش گشود و فاطمه را چون جان شیرین پذیرا شد. چشم ها، مبهوت و متحیّر، عظمت این دقایق را به نظاره نشسته بودند.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">صدای همهمه، بیشتر شد؛ بنت اسد داخل کعبه شد و ابوطالب، این خبر دلنشین را مشتاق شد و به جستجوی همسر شتافت.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">نه! کسی راه به کعبه ندارد؛ کعبه اکنون مهبط فرشتگان است!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">سه روز گذشت و برای ابوطالب، سه هزار سال گذشت. و سرانجام یک روز نسیم، عطر یک خبر دل انگیز را به مشام تشنه ابوطالب رساند و روح و جانش را صفا داد.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">... و آفتاب طلوع کرد؛ آن هم از کعبه<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">فاطمه، ماه را در بغل گرفته بود! صدای همهمه بیشتر شد؛ این کودک چه قدر عظمت دارد! به دنیا آمد و «علی» شد. ابوطالب، به شکرانه وجود علی، میهمانی باشکوهی داد و گفت: به برکت حضور این کودک، هر که به میهمانی می آید، باید اوّل هفت بار به دور کعبه طواف کند!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">دیدار علی قداست دارد! اول باید پاک شد، مطهّر شد، آن گاه به دیدار علی رفت!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">پیامبر رحمت، طفل را در آغوش گرفت! آفتاب، ماه را در بغل گرفت و ماه، پلک گشود و به یمن دیدار آفتاب، تبسّم کرد.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">و ماه، از آغاز تولد، برادر آفتاب شد! مولا! ای که تمام واژه ها، از توصیف عظمت تو عاجزند! و ای آن که تمام عقل ها از درک بزرگی ات قاصر! چه تقدیر دلنشینی داری! می آیی از کعبه و می روی در خانه خدا! علی جان!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">درمانده ام از وصفت که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم چه زیبا فرمود: «اگر تمام درختان قلم شوند، تمام دریاها مرکب و تمام انس و جن کاتب، باز هم نمی توانند ذره ای از فضایل علی را بنویسند».<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">پس مرا ببخش که جسارت کردم و خواستم شکوه تو را، در قالب واژه های زمینی به تصویر کشم! مگر می شود لحظه های عمیق حیدری را نوشت؟<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">تو همانی که در بدر و احد حماسه آفریدی و در خیبر، آسمان و زمین را به تحسین واداشتی. تو همانی که صورت بر آتش تنور پیرزنی گرفتی و صولت صفدری را با شادی کودکان قسمت کردی!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">نه! بگذار خاموش شوم که هرگز قادر به گشودن سرّ خدا نیستم!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">بگذار تو را به اندازه درک خودم دوست بدارم؛ آن قدر که در قلب کوچک من. جای شوی!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">مشکل گشای هستی<br \/>\nمعصومه عبدالحسینی<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">کعبه، در هلهله فرشتگان، برای میلاد عشق لحظه شماری می کرد؛ میلاد علی مظهر تمام عشق و صفا و تفسیر بلند عدالت و شجاعت.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">مولا! ولادت تو، آفتابی ترین روز تاریخ بود که روشنایی روز را خجل کرد.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">حجرالاسود، بر دست های تو بوسه زد و مسجد الحرام، تو را در آغوش گرفت<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">صفا و مروه به نظاره ات نشستند، تا این که همانند آفتاب، از درون کعبه سرزدی. آن گاه، لبخند بر لبان عدالت نقش بست.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">ای آشنای نخلستان ها و ای همدم چاه! ای درد و آشنای کوچه پس کوچه های کوفه! سکوت تو، بلندترین فریاد در تاریخ بود که در پژواک خویش، طنین مردی را داشت که ردپای مظلومیتش هنوز در بستر تاریخ جاری است.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">ای نبأ عظیم و ای صراط مستقیم و ای لبریز از شجاعت و سخاوت! ذوالفقارت، برترین و گویاترین حدیث مردانگی است.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">ای کامل کننده دین احمد و ای سنگ صبور محمّد صلی الله علیه و آله وسلم ! تکرار نام تو، بیابان های خشک ظلم و تبعیض را به سبزترین باغ های عدالت، پیوند می زند.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">کائنات، با تکرار نام تو به تکاپو می افتند و قیام می کنند.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">ای فراتر از عشق زمین! همه شاعران، دیوان خود را با نام تو آغاز می کند.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">امیر مهربانی،! تو آمدی و ناخدای کشتی نجات بشریت در عصر دلمردگی و جهالت شدی.<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">یک آسمان بلاغت و یک کهکشان فصاحت! تو فاتح دل های عاشقان و التیام زخم های ضعیفان و مرهم دل های غریبانی تو آبروی انسانیتی!<\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:14px;\">ای سراسر و بخشش و عدالت! دستمان گیر که محتاج سرکوی توایم!<\/span><\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2019-03-19 08:40:26","content_date_event":"2019-03-18 08:42:59","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2019-04-07 11:46:31","content_date_register":"2019-03-18 08:48:43","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":74895,"eid":74895,"attach_title":"ولادت حضرت امام علی علیه السلام (23 سال قبل از هجرت)[ 13 رجب]","attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/197\/attach\/201903\/394764_1640568222_150_64.webp","300":".\/cache\/197\/attach\/201903\/394764_1640568222_300_127.webp","400":".\/cache\/197\/attach\/201903\/394764_1640568222_400_170.webp","600":".\/cache\/197\/attach\/201903\/394764_1640568222_600_255.webp","900":".\/cache\/197\/attach\/201903\/394764_1640568222_883_375.webp","1200":".\/cache\/197\/attach\/201903\/394764_1640568222_883_375.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":1640568222,"files":{"original":{"url":".\/file\/197\/attach\/201903\/394764_1640568222.jpg","width":883,"height":375,"size":0}}}]}]]